منابع المپیاد خواندن
گلستان سعدی و کتاب درسی
حکایت شماره 2
دو امیر زاده در مصر بودند یکی علم آموخت و دیگری مال اندوخت. عاقبت الاَمر آن یکی علاّمه ی عصر گشت و این یکی عزیز مصر شد. پس این توانگر به چشم حقارت در فقیه نظر کردی و گفتی: من به سلطنت رسیدم و این همچنان در مسکنت بمانده است. گفت: ای برادر شکر نعمت باری عزّ اِسمُه همچنان افزونتر است بر من؛ که میراث پیغمبران یافتم؛ یعنی علم و ترا میراث فرعون و هامان رسید؛ یعنی ملک مصر.
کجا خود شکر این نعمت گزارم که زور مردم آزاری ندارم
-------------------------------------
کتاب درسی
فرزندم! هوشمند دلبندم! ایران سرزمین ما سرزمینی است بس کهن که دیری در درازنای تاریخ خویش , بزرگترین و آبادترین کشور جهان بوده است؛ لیک آنچه ایران ما را از دیگر کشورهای نیرومند جهان جدا میدارد و بر میکشد, آن است که کشور ما همواره سرزمین سپندِ فر و فروغ و فرزانگی و فرهیختگی بوده است.
ایرانیان با دیگر مردمان همواره به داد و دانایی رفتار میکردهاند؛ بیهوده نیست که سرزمین ما را ایران مینامند که به معنی سرزمین آزادگان است و آزاد زادگان. دشمنان تیرهرأی و خیرهروی ما نیز به ناچار, این سرزمین را بدین نام سپند و ارجمند مینامند و ایرانیان را به پاس آزادگیشان میستایند. بدینسان برترین و گرامیترین ارمغان ایران به دیگر سرزمینها اندیشه و خرد و فرهنگ بودهاست.
حکایت شماره 3
درویشی را شنیدم که در آتش فاقه میسوخت و رقعه بر خرقه همیدوخت و تسکین خاطر مسکین را همیگفت:
به نان قناعت کنیم و جامهی دلق که بار محنت خود به که بار منت خلق
کسی گفتش: چه نشینی که فلان درین شهر طبعی کریم دارد و کرمی عمیم، میان به خدمت آزادگان بسته و بر در دلها نشسته. اگر بر صورت حال تو چنانکه هست وقوف یابد، پاس خاطر عزیزان داشتن منت دارد و غنیمت شمارد. گفت: خاموش که در پسی مردن به که حاجت پیش کسی بردن.
------------------------------------
کتاب درسی
گرامیَم ! میدانی که برترین و استوار ترین ستایش آن است که بر زبان و خامهی دشمن روان میشود؛ زیرا ستایشی است پیراسته از هر آلایش. دشمنی که جز زشتی و پلشتی و کاستی و ناراستی و ددی و بدی نمیخواهد و نمیتواند دید؛ هنگامی که ایران و ایرانی را میستاید, ناچار گردیدهاست که در برابر بزرگی و والایی این دو, سر فرود آورد و زبان به ستایش بگشاید.
آری, میهن شکوهمند ما, این خاستگاه بخردان و دانایان و روشنرایان, این کانون روشنی و راستی, این کشور مردان گرد, یلان پردل، دلیران، شیران و پهلوانانی نامدار, سرزمینی است که ما بدان مینازیم و سر از همگنان بر میافرازیم.
حکایت شماره 4
یکی از ملوک عجم طبیبی حاذق به خدمت مصطفی (صلی الله علیه و سلم) فرستاد. سالی در دیار عرب بود و کسی تجربه پیش او نیاورد و معالجه از وی در نخواست. پیش پیغمبر آمد و گله کرد: که مرین بنده را برای معالجت اصحاب فرستادهاند و درین مدّت کسی التفاتی نکرد تا خدمتی که بر بنده معین است به جای آورد. رسول علیه السلام گفت: این طایفه را طریقتی است که تا اشتها غالب نشود، نخورند و هنوز اشتها باقی بود که دست از طعام بدارند. حکیم گفت: این است موجب تندرستی؛ زمین ببوسید و برفت.
که ز ناگفتنش خلل زاید یا ز ناخوردنش به جان آید
-------------------------------------
کتاب درسی
هرآینه, میدانم که هرکس ایران را به درستی بشناسد، دل بدان خواهد باخت و جوشان و پرتوان خواهد کوشید که در آبادی و آزادی، شکوفایی و توانایی، پیروزی و بهروزی آن از هیچ تلاش و تکاپوی باز نماند و دریغ نورزد.
بدان و آگاه باش که آنچه من با تو میگویم، از سر آگاهی است و بر آمده از باوری استوار، بدانچه تو میدانی و میباید بکنی. تویی که بر فر و فروغ ایران خواهی افزود و چشم جهانیان را به خیرگی خواهی کشاند و تیرگی ناخویشتنشناسی و از خود بیگانگی را خواهی زدود.
حکایت شماره 5
در سیرت اردشیر بابکان آمده است که حکیم عرب را پرسید: که روزی چه مایه طعام باید خوردن؟ گفت: صد درم سنگ کفایت است. گفت: این قدر چه قوّت دهد؟ گفت:این قدر ترا بر پای همیدارد و هر چه برین زیادت کنی تو حمال آنی.
خوردن براى زیستن و ذکر کردن است تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است
-----------------------------
کتاب درسی
فرزندم! من میدانم و بیگمانم که تو ایران را از بن جان، دوست میداری؛ زیرا تو از تبار ایرانیان نژاده و آزاده هستی؛ از آن پاکان که جانشان از مهر ایران تابناک است و دلشان به نام و یاد ایران میتپد؛ از ان دانادلان خویشتنشناس که اکنون ایران را به گذشتهی پرفروغ آن میپیوندد. تو از آن آزاداندیشانی هستی که پایدار و نستوه, استوار چون کوه, میکوشند که آن گروه از ایرانیان را که از خویش بیگانه شدهاند به خویشتن باز آورند و به خود بشناسانند.
ای فرزندم! مرا کمترین گمانی در آن نیست که تو ایران را دوست میداری، لیک دوست داشتن بسنده نیست. ایران را میباید شناخت تا بتوان آن را بدان سان که شایسته است و سزاوار، به دیگران شناساند .این, باری است که بر دوش تو نهاده شده است؛ باری به گرانی دماوند که هر پشت را خرد میکند و در هم میشکند, مگر پشت ستبر و استوار و نیرومند فرزند ایران که تویی!
حکایت شماره 6
دو درویش خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی؛ یکی ضعیف بود که هر به دو شب افطار کردی و دیگر قوی که روزی سه بار خوردی. اتفاقاً، بر در شهری به تهمت جاسوسی گرفتار آمدند. هر دو را به خانهای کردن و در به گل بر آوردند. بعد از دو هفته معلوم شد که بیگناهند. در گشادند؛ قوی را دیدند مرده و ضعیف جان به سلامت برده.
مردم درین عجب ماندند. حکیمی گفت: خلاف این عجب بودی. آن یکی بسیار خوار بوده است طاقت بینوایی نیاورد به سختی هلاک شد وین دگر خویشتندار بوده است لاجرم بر عادت خویش صبر کرد و به سلامت بماند.
وگر تن پرورست اندر فراخی چو تنگی بیند از سختی بمیرد
--------------------------
کتاب درسی
هرآینه, می دانم که هرکس ایران را به درستی بشناسد، دل بدان خواهد باخت و جوشان و پرتوان خواهد کوشید که در آبادی و آزادی، شکوفایی و توانایی، پیروزی و بهروزی آن از هیچ تلاش و تکاپوی باز نماند و دریغ نورزد.
بدان و آگاه باش که آنچه من با تو میگویم، از سر آگاهی است و بر آمده از باوری استوار, بدانچه تو میدانی و میباید بکنی. تویی که بر فر و فروغ ایران خواهی افزود و چشم جهانیان را به خیرگی خواهی کشاند و تیرگی ناخویشتنشناسی و از خود بیگانگی را خواهی زدود.
حکایت شماره 7
یکی از حکما پسر را نهی همیکرد از بسیار خوردن؛ که سیری مردم را رنجور کند. گفت: ای پدر، گرسنگی خلق را بکشد. نشنیدهای که ظریفان گفتهاند به سیری مردن به که گرسنگی بردن؟
گفت: اندازه نگهدار.
نه چندان بخـــــور کز دهانت بر آید نه چندان کــه از ضعف، جانت برآید
با آن که در وجود طعامست عیش نفس رنج آورد طعام که بیش از قـــدر بود
گر گل شکر خوری به تکلف زیان کند ور نان خشک دیر خوری گل شکر بود
معده چو کج گشت و شکم درد خاست ســــــود ندارد همه اسبـاب راست
----------------------------------
کتاب درسی
هان و هان! خویشتن را خوار مدار! زیرا در این روزگار چشم و چراغ ایرانی؛ و در جهان، گرامی ترینی؛ پس دل از هرگونه آلایش و گمان دربارهی خویش پاک ساز و برهان و بدین سخن, باور آور که فرزند ایران و بیشهی فرهنگ و ادب و اندیشه, شیر شیران هستی.
بخوان و بجوی و بپوی ایران و خود را بشناس و پروردگار پاک را سپاس بگذار به پاس آنکه تو را فرزند ایران برگزید.
آری تویی که آینده ی میهن را درخشان خواهی ساخت.
خدای بزرگ پشت و پناه تو و میهن، تن و جانت بی گزند و میهنت آبادان باد.
حکایت شماره 9
جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسید. کسی گفت: فلان بازرگان نوشدارو دارد اگر بخواهی باشد که دریغ ندارد. گویند آن بازرگان به بخل معروف بود.
جوانمرد گفت: اگر خواهم دارو دهد یا ندهد و گر دهد منفعت کند یا نکند، باری خواستن ازو زهر کشنده است و حکیمان گفتهاند: آب حیات اگر فروشند فیالمثل به آب روی دانا نخرد؛ که مردن به علت، به از زندگانی به مذلت.
اگر حنظل خوری از دست خوشخوی به از شیرینی از دست ترش روی
--------------------------------------
کتاب درسی
روزی غلامی گوسفندان اربابش را به صحرا برد. گوسفندان در دشت سرگرم چرا بودند که مسافری از راه رسید و با دیدن انبوه گوسفندان, به سراغ آن غلام (چوپان)رفت وگفت : «از این همه گوسفندانت یکی را به من بده» . چوپان گفت: « نه، نمی توانم این کار را بکنم؛ هرگز!». مسافر گفت:«یکیرابهمنبفروش». چوپان گفت:«گوسفندانازآنمننیست». مردگفت:«خداوندشرابگویکهگرگببرد». غلام گفت: «بهخدایچهبگویم؟!»
حکایت شماره 11
درویشی را ضرورتی پیش آمد. کسی گفت: فلان، نعمتی دارد بیقیاس؛ اگر بر حاجت تو واقف گردد، همانا که در قضای آن توقف روا ندارد. گفت: من او را ندانم. گفت: مَنَت رهبری کنم.
دستش گرفت تا به منزل آن شخص در آورد. یکی را دید لب فروهشته تند نشسته برگشت و سخن نگفت. کسی گفتش: چه کردی؟ گفت: عطای او را به لقای او بخشیدم.
مبر حـــاجت به نزدیک ترشروى که از خوى بدش فرسوده گردى
اگر گویى غم دل با کسى گوی که از رویش به نقد آسوده گردی
-----------------------------------
کتاب درسی
فرمانروایی فرزندان خود را پند میداد ودر آن میان چوبهی تیری از تیردانبیرون کشید و به ایشان دادو گفت: «بشکنید». به اندک نیرویی شکسته شد.دیگر بار دو عدد داد. باز به آسانی شکستند.
بدین ترتیب بر تعداد چوب ها افزود تا به بیش از ده رسانید. آن گاه زورآزمایان ازشکست آن در ماندند.
روی به فرزندان کرد و گفت: «ای فرزندان، حال شما در زندگی این چنین است.تا هنگامی که یاور و پشتیبان هم باشید، دشمن نمیتواند بر شما چیره شودو سالیان دراز میتوانید پیروز و ظفرمند به سر برید».
حکایت شماره 13
حاتم طایی را گفتند: از خود بزرگ همتتر در جهان دیدهای یا شنیدهای؟ گفت: بلی؛ روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را. پس به گوشهی صحرایی به حاجتی برون رفته بودم، خارکنی را دیدم پشته فراهم آورده. گفتمش: به مهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط او گرد آمدهاند؟ گفت:
هر که نان از عمل خویش خورد منت حاتم طائى نبرد
من او را به همت و جوانمردی از خود برتر دیدم.
----------------------------------------
کتاب درسی
وقتی جولاههای به وزارت رسیده بود. هر روز بامداد برخاستی و کلید برداشتی و در خانه باز کردی و تنها در آن جا شدی و ساعتی در آنجا بودی. پس برون آمدی و به نزدیک امیر رفتی. امیر را خبر دادند که او چه میکند. امیر را خاطر به آن شد تا در آن خانه چیست؟ روزی ناگاه از پس وزیر بدان خانه در شد. گودالی دید در آن خانه چنان که جولاهگان را باشد. وزیر را دید پای بدان گودال فرو کرده. امیر او را گفت که این چیست؟ وزیر گفت یا امیر، این همه دولت که مرا هست همه از امیر است. ما ابتدای خویش فراموش نکردهایم که ما این بودیم. هر روز زندگی گذشته خود را به یاد میآورم، تا خود به غلط نیفتم. امیر انگشتری از انگشت بیرون کرد و گفت بگیر و در انگشت کن. تا اکنون وزیر بودی، اکنون امیری!
حکایت شماره 15
اعرابی را دیدم در حلقهی جوهریان بصره که حکایت همیکرد که وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنی چیزی با من نمانده بود و دل بر هلاک نهاده که همی ناگاه کیسهای یافتم پر مروارید. هرگز آن ذوق و شادی فراموش نکنم؛ که پنداشتم گندم بریانست. باز آن تلخی و نومیدی؛ که معلوم کردم که مرواریدست.
در بیابان خشک و ریـــگ روان تشنه را در دهان، چه در چه صدف
مرد بی توشه کاوفتاد از پــــای بـــــر کمربند او چه زر چه خزف
---------------------------------
کتاب درسی
آوردهاند که، مردی در راهی میرفت و درمی چند در آستین داشت و در عقیدتش خلل بود. یکی او را گفت: کجا میروی؟ گفت: درمی دارم؛ به خز فروشان میشوم تا خزی خرم. گفت: بگو ان شاء الله! گفت : به انشاء الله چه حاجت است؟ که زر بر آستین است و خز در بازار!او بگذشت. در راه طراری به وی بازخورد و آن زر به حیلت ببرد. چون آن مرد واقف شد که زر ببردند، خجلوار باز گشت و به اتفاق، هم آن مرد به او باز خورد و گفت: هان! خز خریدی؟ گفت: زر ببردند ان شاء الله. گفت: اشتباه کردی؛ ان شاء الله در آن موضع باید گفت تا فایده دهد!
حکایت شماره 18
هرگز از دور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان درهم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پایپوشی نداشتم. به جامع کوفه در آمدم دلتنگ. یکی را دیدم که پای نداشت؛ سپاس نعمت حق به جای آوردم و بر بیکفشی صبر کردم.
مـرغ بریان به چشم مردم سیر کمتر از برگ تره بر خوان است
وان که را دستگاه و قوت نیست شلغم پخته مــرغ بریان است
------------------------------
کتاب درسی
باران بند آمده بود اما هنوز از ساقهی علفها آب میچکید و دشت پر از گودالهای آب شده بود. عکس آسمان بر سطح لرزان گودالهای آب، تماشایی بود. انگار صدها آیینهی شکسته را کنار هم چیده بودند. ابرهایی که هر لحظه به شکلی در میآمدند، در مقابل آن آیینهها خودشان را برای سال نو آماده میکردند. خورشید از پشت کوهها سرک میکشید و سلاحها و کلاههای آهنی را برق میانداخت. دهانهی توپها و خمپارهاندازها را با کیسههای نایلونی پوشانده بودند تا آب به داخلشان نرود. در پشت خاکریز، جعبههای خالی مهمّات و پوکههای مسی بّراق همه جا پراکنده بود. چند تا از سنگرها را آب گرفته بود و عدهای با لباسهای خیس و گِلآلود مشغول خالی کردن آنها بودند. صدای خندهشان با صدای شِلپ شِلپ آب آمیخته بود. از سنگر بغلدستی صدایی میگفت: «آب را گل نکنیم!»
دیگری جواب میداد: «تو ماهیات را بگیر...!»
حکایت شماره 19
یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی به زمستان از عمارت دور افتادند تا شب در آمد. خانهی دهقانی دیدند. ملک گفت: شب آنجا رویم تا زحمت سرما نباشد. یکی از وزرا گفت: لایق قدر پادشاه نیست به خانهی دهقانی التجا کردن؛ هم اینجا خیمه زنیم و آتش کنیم. دهقان را خبر شد. ماحضری ترتیب کرد و پیش آورد و زمین ببوسید و گفت: قدر بلند سلطان نازل نشدی ولیکن نخواستند که قدر دهقان بلند گردد. سلطان را سخن گفتن او مطبوع آمد. شبانگاه به منزل او نقل کردند. بامدادانش خلعت و نعمت فرمود. شنیدندش که قدمی چند در رکاب سلطان همیرفت و میگفت:
ز قدر و شوکت سلطان نگشت چیزى کم از التفات به مهمـان سراى دهقانــــــى
کلاه گوشهی دهقــــان به آفتاب رسید که سایه بر سرش انداخت چون تو سلطانی
------------------------------------
کتاب درسی
یکی از عارفان (بشر بن حارث) روزی در راه کاغذی دید که نام مبارک پروردگار(بسم الله) بر آن نوشته شده بود و مردم پا بر آن مینهادند و میگذشتند. ایستاد و کاغذ را برگرفت و آن کاغذ را معطر گرداند و اندر شکاف دیوار نهاد تا از آسیب پای رهگذران در امان باشد.
مدتها گذشت. شبی به خواب دید که ندایی به او میگوید: «ای دوست! نام من خوشبو کردی و مرا بزرگ داشتی و حرمت نهادی. ما نیز نام تو معطر گردانیم، در دنیا و آخرت تو را بزرگ و گرامی خواهیم داشت».
حکایت شماره 20
گدایی هول را حکایت کنند که نعمتی وافر اندوخته بود. یکی از پادشاهان گفتش: همینمایند که مال بیکران داری و ما را مهمی هست اگر به برخی از آن دستگیری کنی چون ارتفاع رسد، وفا کرده شود و شکر گفته. گفت: ای خداوند روی زمین، لایق قدر بزرگوار پادشاه نباشد دست همت به مال چون من گدایی آلوده کردن که جوجو به گدایی فراهم آوردهام. گفت: غم نیست که به کافر میدهم.
به لطافت چو بر نیاید کار سر به بی حرمتی کشد ناچار
----------------------------------
کتاب درسی
خنده ها از ته دل بود. انگار نه انگار که در جبههی جنگ بودند. بیشتر چادرها را روی سنگرها زده بودند و سفرههای هفت سینِ عید پهن بود؛ سفرههایی که در آنها، جای سماق و سمنو را سر نیزه و سیمینوف (نوعی مسلسل) و حتی سنگ پر کرده بود.
گاهی گِردباد کوچکی لنگ لنگان از راه میرسید و چادرهای باران خورده را مشت و مال میداد. عدهای قرآن میخواندند و بعضی تند تند به ساعتشان نگاه میکردند و رادیوهای جیبی را به گوششان چسبانده بودند. ناگهان، صدای شلیک چند تیر هوایی بلند شد و زمزمهی «یا مقلب القلوب» در سنگرها پیچید. عید آمده بود. به همین سادگی...!
به هر طرف که نگاه میکردی، عدهای همدیگر را در آغوش میکشیدند و صدای بوسههایشان بلند بود. وقتی عیدِ همه مبارک شد، نوبت به سفرهها رسید. «سین» های سفرهی هفت سین، یکی یکی غیبشان زد. سیب ها به سرعت خورده شدند. سرنیزهها به غلاف خود برگشتند. سیمینوف به سنگر تیربار رفت و طولی نکشید که... عید شروع نشده، تمام شد. کم کم ابرها هم پراکنده و خورشید، آشکار شد.
حکایت شماره 21
بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده و خدمتکار. شبی در جزیره کیش مرا به حجره خویش برد. همه شب دیده بر هم نیاورد از سخنهای پریشان گفتن؛ که فلان انبازم به ترکستان است و فلان بضاعت به هندوستان و این قبالهی فلان زمین است و فلان چیز را فلان کس ضمین. گاه گفتی خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است. باز گفتی نه؛ که دریای مغرب مشوش است. سعدیا، سفری دیگرم در پیش است. اگر آن کرده شود، بقیت عمر خویش به گوشهای بنشینم. گفتم آن کدام سفراست؟ گفت: گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم عظیم قیمتی دارد و از آنجا کاسهی چینی به روم آورم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینهی حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و زان پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم .
انصاف ازین ماخولیا چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند، گفت: ای سعدی، تو هم سخنی بگوی از آن ها که دیدهای و شنیدهای. گفتم:
آن شنیدستى که در اقصاى غور بار سالارى بیفتــاد از ستور
گفت: چشم تنگ دنیا دوست را یا قناعت پر کند یا خاک گور
------------------------------
کتاب درسی
فرماندهان گروهانها و گردانها جمع شدند تا با هم به دیدن آقا مهدی، فرمانده لشکر بروند و سال نو را به او تبریک بگویند. همه جا آب راه افتاده بود و پوتینها تا نصفه در گِل چسبنده فرو میرفتند.روی سنگر فرمانده لشکر چادر بزرگی زده بودند. جلوی سنگر که رسیدند، چند جوان بسیجی عید را به آن ها تبریک گفتند. آن ها با عجله دور تا دور چادر را نخ می کشیدند. فرماندهان به همدیگر نگاه کردند و چند نفر از تعجب شانه هایشان را بالا انداختند. یکی از آن ها که قدّی کوتاه و ریشی بلند داشت، رو کرد به یکی از جوان های بسیجی و با لهجهی ترکی پرسید: «این ها چیست»؟
بسیجی با لبخند جواب داد: «آقا مهدی خودش گفته است»!
حکایت شماره 23
صیادی ضعیف را ماهی قوی به دام اندر افتاد. طاقت حفظ آن نداشت. ماهی برو غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت.
دام هر بار ماهی آوردی ماهی این بار رفت و دام ببرد
دیگر صیادان دریغ خوردند و ملامتش کردند که چنین صیدی در دامت افتاد و ندانستی نگاه داشتن. گفت: ای برادران، چه توان کردن؟ مرا روزی نبود و ماهی را همچنان روزی مانده بود. صیاد بیروزی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل بر خشک نمیرد.
------------------------------------
کتاب درسی
آقا مهدی و دو نفر بسیجی دیگر که تند تند نامهها را باز میکردند، بلند شدند و مهمانان را در آغوش گرفتند و عید را تبریک گفتند. آقا مهدی وقتی تعجب آنها را دید، با لبخندی که همیشه بر لب داشت، گفت: «این ها عیدی ماست، بچههای دانشآموز فرستادهاند»!
همه یک صدا پرسیدند: «از کجا»؟
آقا مهدی دو دستش را در میان نامهها برد و در حالی که آنها را بو میکرد، جواب داد: « از همه جایِ همه جا! همه جای ایران سرای من است».
بعد یکی از نقاشی ها را که با سنجاق به دیوار چادر زده بود، نشان داد و گفت: « ببینید چه بلایی سر دشمن آورده است»!